صفحه ۵۰ هدیه ششم

درس هشتم: دست در دست دوست

غروب حیرت‌انگیزی است.
آسمان حالت دیگری دارد.
پرندگان هرکدام راهی لانه‌ی خود شده‌اند.
روشنایی روز کم‌کم در حال بی رمق شدن است.
انگار اتّفاق عجیبی در راه است.
شب شگفتی است.
حسّ دیگری دارم.
سوار بر اسب به سمت حرم سیّدالشّهداء (علیه‌السّلام)، پیش می‌روم.
تنهایی، تاریکی، سکوت،
نسیم خنکی در حال وزیدن است.
حال دیگری دارم.
گویا کسی مرا به خود می‌خواند.
مگر قرار است چه اتّفاق مهمّی بیفتد؟
صدای باد، همدم من در آن فضای تاریک است.
امّا من، آرام و بی‌صدا در دل ذکر می‌گویم.

برای ثبت پرسش باید وارد حساب کاربری خود شوید. ورود به حساب


پرسش و پاسخ بدون پرسش

تا کتون پرسشی ثبت نشده.