اللّٰه اکبر، اللّٰه اکبر …
الحمدللّٰه، الحمدللّٰه …
سبحان اللّٰه، سبحان اللّٰه …
از فاصلهای نه چندان دور، صدایی توجّه مرا به خود جلب میکند.
گوش خود را به باد میسپارم.
گویی صدای پای کسی است.
آرامآرام نزدیک میشود.
نزدیک و نزدیکتر،
باوقار، سنگین و نرم،
دیگر فاصلهای نمانده است، چهرهاش را به خوبی میبینم.
مردی بلندبالا، خوشسیما و دوستداشتنی،
از دیدن چهرهی زیبا و روحانی او و همچنین لبخند شیرینش، آرامشی در من ایجاد شده است.
ماندهام چه بگویم، واژهها تاب عظمت او را ندارند.
سلام میکند و مرا به نام صدا میزند و میپرسد: «در این شب جمعه به کجا میروی، ای شیخ حسن حلّی؟»
خدایا، او کیست؟
نام مرا از کجا میداند؟
در این وقت شب با من چهکار دارد؟
شکوه و عظمتش مانع میشود که نامش را بپرسم.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.