صفحه ۵۲ هدیه ششم

می‌گویم: «برای زیارت به حرم آقا و مولایم امام حسین (علیه‌السّلام) می‌روم».
چیزی نمی‌گوید؛ امّا چهره و نگاهش بیان‌کننده‌ی رضایت قلبی او از این کار است.
سکوتی معنادار حکمفرما شده است.
در کنار یکدیگر به سمت حرم حرکت می‌کنیم.
به دقّت، حرکات و رفتارش را نظاره می‌کنم.
حالم دگرگون است.
نمی‌دانم چه بگویم و چگونه بر این حالت خود مسلّط شوم.
سخنانی کوتاه بین من و او رد و بدل می‌شود.
چقدر دوست دارم این گفت‌وگو ادامه پیدا کند.
سؤالاتی چند از آن بزرگوار می‌پرسم.
با کمال حیرت، سؤالات را یک به یک و به آسانی هرچه تمام‌تر پاسخ می‌گوید.
احساس می‌کنم با مرد فاضل و دانشمندی روبه‌رو هستم؛ لذا فرصت را غنیمت می‌شمرم و سؤالات دیگری که ذهنم را به خود مشغول کرده و تا آن زمان برای آن‌ها جواب مناسبی نیافته‌ام، می‌پرسم.
پرسش‌ها و پاسخ‌های روشن در پی هم تا اینکه مسئله‌ای می‌پرسم و او پاسخی می‌دهد. به نظرم سند سخن را در کتاب و روایتی ندیده‌ام.
با مهربانی به من می‌فرماید: «هنگامی که به منزل بازگشتی فلان کتاب را باز کن، فلان صفحه و فلان سطر آن را بخوان».
ناگهان به خود می‌آیم و با خود می‌گویم، شاید این شخص که در کنارم می‌آید و چنین مطّلع و آگاه است، مولای عزیزم امام زمان (عَجَّلَ اللّٰهُ فَرَجَه) باشد. برای اینکه واقعیت برایم معلوم شود، می‌پرسم: «آیا من می‌توانم حضرت صاحب الزّمان (عَجَّلَ اللّٰهُ فَرَجَه) را ببینم یا نه؟»
در همین حال کمی به من نزدیک‌تر می‌شود و دستش را در دستم می‌گذارد و این جمله‌ی به‌یادماندنی را بر زبان می‌آورد که:
«چگونه صاحب الزّمان (عَجَّلَ اللّٰهُ فَرَجَه) را نمی‌توان دید و حال اینکه دست او در دست توست؟»
با شنیدن این سخن بی‌اختیار از شدّت شوق از حال می‌روم و بیهوش می‌شوم.
وقتی به هوش می‌آیم با حیرت و شگفتی به اطراف می‌نگرم تا شاید روی زیبای او

برای ثبت پرسش باید وارد حساب کاربری خود شوید. ورود به حساب


پرسش و پاسخ بدون پرسش

تا کتون پرسشی ثبت نشده.