رضا خندهاش گرفت و گفت: «ای بابا! اوّل بخوان بعد دور بینداز!»
رضا برگه را در کیف فرهاد گذاشت.
فرهاد لبخند تمسخرآمیزی زد و گفت: «میاندازمش دور!»
فرهاد یادش رفت برگه را دور بیندازد. آخر شب، هنگامی که میخواست کیفش را آماده کند، برگه را دید؛ با اخم آن را برداشت.
– «حتماً چیزهایی نوشته تا جوابم را بدهد». برگه را با بیمیلی باز کرد:
«به نام خدا. فرهادجان سلام! خیلی ببخشید دوچرخهات را انداختم. باور کن دست خودم نبود. دیر به مدرسه رسیده بودم و میخواستم سریع به کلاس بیایم. پایم به جک دوچرخهات گیر کرد و افتاد.
ای کاش همان لحظه دوچرخهات را درست کرده بودم!
اگر دوچرخهات آسیب دیده خسارتش را میدهم. باور کن من، تو را دوست دارم.
چند روز پیش دو تا از بچّههای کلاس میخواستند باد دوچرخهات را خالی کنند تا تو را اذیّت کنند؛ امّا من نگذاشتم.
راستی یادت هست روز اوّل مدرسه، نصف میوهات را به من دادی. پسر، تو خیلی مهربانی!»
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.