متن زیر را بخوانید و به سؤالهای آن پاسخ دهید.
میخواستم همه چیز را دربارهی خدا بدانم. از خانه بیرون رفتم. درختان با برگهایی سبز و قامتی بلند، ایستاده بودند. زیر درختی گلی تازه شکفته دیدم. گفتم: «چه گل زیبایی!» گل لبخندی زد و گفت: «من زیبا هستم؛ اما خدا از همه زیباتر است. او آفریدگار من است. آن که مرا آفریده، از همه زیباتر است.»
نسیم آرام میوزید و دست مهربان خود را بر سر گلها و برگها میکشید. گفتم: «نسیم چه مهربان است!» چهرهام را نوازش کرد و گفت: «من مهربانم؛ اما خدا از همه مهربانتر است. او آفریدگار من است. آن که مرا آفریده، از همه مهربانتر است.»
ناگهان آسمان ابری شد. ابرها به هم پیوستند و باران گرفت. گفتم: «اگر باران بر درختان و دانهها نمیبارید، آنها تشنه میماندند؛ رودها و دریاها خشک میشدند و هیچ انسان و حیوانی زنده نمیماند.» در این هنگام، ابر غرید و گفت: «خدا دوست انسانهاست. اگر لطف خدا نبود، هیچ ابری نمیبارید.»
به خانه برگشتم. پدر و مادرم دربارهی کتابی که خوانده بودند، صحبت میکردند. گفتم: «خوش به حال شما که همه چیز را میدانید». پدر با مهربانی گفت: «عزیزم، داناتر از همه خداست. او همه چیز را میداند و دوستدار کسانی است که میخواهند بدانند، تا زندگی بهتری داشته باشند.»
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.