بخش میانی
معلم نگارش وارد کلاس شد و روی صندلی خود مقابل بچهها نشست و کتابی از کیفش درآورد. جلد کتاب، آبی بود و روی آن با خط درشت نوشته شده بود: «ماتیلدا»
معلم کتاب را باز کرد و گفت: «بچههای عزیز، به دو صفحهی اول این رمان گوش دهید تا بعد بگویم بین این متن با درس جدید چه ارتباطی وجود دارد.» و اما داستان:
پدر و مادرها، حتی اگر فرزندشان بدترین موجود عالم باشد، باز گمان میکنند تحفهای بیهمتاست. بعضی از آنها از این هم فراتر میروند و گمان میکنند رگههایی از نبوغ در فرزندشان هست. آنها معمولاً از هوش سرشار بچههایشان برای ما سخن میگویند.
معلمان مدرسه، در چنین مواقعی، خیلی رنج میکشند. آنها با اینکه میدانند این تعریف و تمجیدها هیچ نسبتی با هوش این دانشآموز ندارد، مجبورند همینطور گوش بدهند و با تکاندادن سرشان تأیید کنند؛ در ظاهر بخندند و در باطن غصه بخورند.
اگر من معلم بودم، برای این والدین چیزهایی مینوشتم و به آنها نشان میدادم که اوضاع آنقدرها هم گل و بلبل نیست! مثلاً مینوشتم: «پسر شما، ماکسیمیلیان، جداً افتضاح است. خدا کند کسبوکار خانوادگی داشته باشید که بتوانید، بعد از ترک تحصیل، آنجا بچپانیدش! وگرنه محال است جای دیگری کاری گیرش بیاید!»
گاهی به پدر و مادرهایی برمیخوریم که نقطهی مقابل گروه قبلی هستند. هیچ عشق و علاقهای به فرزندشان نشان نمیدهند… ماتیلدا،
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.