«سارا» با مادرش برای خرید لباس به خیابان رفته است. بلوز جالبی توجه او را به خود جلب میکند. از مادر خود تقاضا میکند اگر صلاح میداند، این بلوز را برای او بخرد.
مهشید یک کتاب کمک درسی خریده است. دوست او سودابه با دیدن کتاب، از وی میخواهد که این کتاب را چند روز در اختیار او قرار دهد و اگر کتاب تازهای دوباره خرید، او را در جریان خرید آن قرار دهد. سودابه، مهشید را تهدید کرد که اگر این کار را انجام ندهد، منتظر مسخره شدن و آزار و اذیت از سوی او باشد.
خانوادهٔ تازهای، همسایهٔ خانوادهٔ سحر شدهاند. دختر این خانواده هم سن و سال سحر است و اتفاقاً در مدرسهای که سحر درس میخواند، خانوادهاش او را ثبت نام کرده است. صبح که سحر از خانه خارج شد تا به مدرسه برود، دختر مؤدبی را دید که او هم عازم مدرسه است. سحر بیاختیار به او علاقهمند شد و خود را به او نزدیک کرد. به او سلام کرد و اسمش را پرسید. دختر خود را فاطمه معرفی کرد و به سحر دست داد. مدتی نگذشت که آنها باهم دو دوست صمیمی شدند.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.