صفحه ۴۰ هدیه سوم

درس ششم: بانوی قهرمان

وارد قصر می‌شویم. جشن بزرگی برپا کرده‌اند. افرادی با لباس‌های رنگارنگ دو طرف تخت یزید ایستاده‌اند و به ما که اسیر هستیم نگاه می‌کنند.
نگاهم به عمّه‌ام زینب است که آرام راه می‌رود.
انگار نه انگار که این همه سختی کشیده است؛
بعد از شهادت بابا دیگر ندیدم که عمّه راحت خوابیده باشد. شب‌ها بیدار می‌ماند و ما را در آغوش می‌گیرد. اشک چشمان ما را با دستان زخمی‌اش پاک می‌کند و آن قدر ما را نوازش می‌کند تا خوابمان ببرد.
سپس در گوشه‌ای به دعا و راز و نیاز با خدا مشغول می‌شود.

امّا امروز در برابر دشمنان، عمّه سرش را بلند کرده است و محکم قدم برمی‌دارد.
نگهبان از ما می‌خواهد بنشینیم. من کنار عمّه می‌نشینم.
همه‌ی بچّه‌ها، ترسان و نگران به کنار عمّه می‌آیند. عمّه زینب همه را در آغوش می‌گیرد و به‌آرامی نوازش می‌کند.
دلش شکسته است، ولی به روی ما لبخند می‌زند.

یزید با صدای بلند می‌خندد. اطرافیان او با خنده‌ی یزید می‌خندند و به ما نگاه می‌کنند.
ناگهان عمّه از جایش بلند می‌شود و با صدای بلند می‌گوید: «یزید، فکر می‌کنی چون به ما سخت گیری کردی و ما را مانند اسیران به اینجا آوردی، ما خوار شدیم و تو عزیز شدی؟»
صدای عمّه در تمام قصر می‌پیچد. در یک لحظه همه ساکت می‌شوند.
اطرافیان یزید با ترس به یزید نگاه می‌کنند.

برای ثبت پرسش باید وارد حساب کاربری خود شوید. ورود به حساب


پرسش و پاسخ بدون پرسش

تا کتون پرسشی ثبت نشده.