درس هفتم: نماز در کوهستان
هوا هنوز تاریک بود. من، پدر، دایی احمد و پسرداییام، حامد، پای کوه ایستاده بودیم. نسیم بهاری میوزید و هوا بسیار دلپذیر بود.
کمکم بالا رفتیم؛ هر چه بالاتر میرفتیم، شیب کوه تندتر و راهرفتن سختتر میشد امّا درعوض، نسیم بیشتری بهصورتمان میخورد و هوا با صفاتر میشد.
هوا تاریک و روشن شده بود و ما تا دامنهی کوه بالا آمده بودیم.
چند لحظه نشستیم تا استراحت کنیم. حامد گفت: «راستی … قرار است کجا نماز بخوانیم؟»
دایی با تعجّب پرسید:
«مگر نماز صبح را در خانه نخواندهای؟»
حامد گفت: «نه! فکر میکردم روی کوه نماز میخوانیم!»
پدرم گفت: «تا آفتاب طلوع نکرده است، نمازت را همین جا بخوان!»
حامد گفت: «چطور وضو بگیرم؟»
من گفتم: «نگران نباش! من یک بطری آب دارم» و آن را از کولهپشتی در آوردم.
امّا تا خواستم بطری را به حامد بدهم، از دستم افتاد و به پایین پرت شد.
حامد گفت: «حالا چهکار کنم؟ دیگر نمیتوانم نماز بخوانم و باید آن را قضا کنم.»
دایی گفت: «نه عزیزم! نماز قضا برای چی؟ همین جا نمازت را بخوان.»
حامد پرسید: «این اطراف آب پیدا میشود؟»
دایی گفت: «من قبلاً اینجا آمدهام. این اطراف آبی پیدا نمیشود.»
حامد با تعجّب پرسید: «پس بدون وضو نمازم را بخوانم؟»
دایی لبخند زد: «بله، بدون وضو! البتّه به جای وضو گرفتن تیمّم میکنی.»
حامد گفت: «تیمّم دیگر چیست؟»
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.