صفحه ۶۳ هدیه پنجم

درس نهم: یک جهان جشن!

باز آن روز زیبا از راه رسیده است…
سلام و دیده‌بوسی و تبریک و هدیه و شادی؛
زمزمه‌ی ذکر زیبای «یا امیرالمؤمنین»؛
و سلام و صلوات!

پیر و جوان و کوچک و بزرگ، همه شادمان هستند.
همه، دست در دست هم تلاش می‌کنند تا یاد آن روز بزرگ را زنده نگه‌دارند.
چه جشن باصفایی! آسمان سراپا غرق نور است و زمین سراسر غرق سرور!
هر سال این جشن برپا می‌شود.
از آن روز، که آن ماجرا اتّفاق افتاد تا الان بیش از هزار و چهارصد بار است که این جشن زیبا را دیده‌ام.
چه روز بزرگ و بی‌نظیری بود! تک‌تک صحنه‌هایش در برابر چشمانم است!

سال دهم هجری است؛ ماه ذی‌الحجه، روز هجدهم ماه.
پیامبر و یارانش شادمان از انجام دادن مراسم نورانی حج به سوی مدینه باز می‌گردند.
کاروان‌ها به منطقه‌ی غدیرخم رسیده‌اند و کم‌کم می‌خواهند از هم جدا شوند.
در همین لحظه پیامبر خدا فرمان توقّف می‌دهد و می‌فرماید:
«آن‌ها که جلوتر رفته‌اند، برگردند. صبر می‌کنیم تا آن‌ها که نرسیده‌اند، برسند!»
حاجیان شگفت‌زده به یکدیگر نگاه می‌کنند.
– «چه شده است؟ این‌همه حاجی بایستند؟ آن هم در این هوای گرم و سوزان!»
کم‌کم خبر همه جا می‌پیچد.

برای ثبت پرسش باید وارد حساب کاربری خود شوید. ورود به حساب


پرسش و پاسخ بدون پرسش

تا کتون پرسشی ثبت نشده.