میکشیدم. یک دفعه خودش آمد. به آن افسر گفت: «شما گفتید پوتینهای من را واکس بزند؟»
◆ نخیر، به هیچ وجه!
آمد طرفم. نزدیکم که رسید، گفت: «پسرم، شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت را انجام بدی. من هم باید خودم پوتینهایم را واکس بزنم.»
نشست روی زمین. پوتینهایش را گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن.
دست خودم نبود. دوستش داشتم.»
۳ | امانتداری
با وجود هشدارهای فراوان پیامبر اکرم به یهودیان، آنان باز هم دست به پیمانشکنی زدند و به دشمنان اسلام کمک مالی و نظامی کردند. یهودیان حتی مشرکان را تحریک به جنگ و نابودی مسلمانان میکردند، تا اینکه پیامبر اکرم دستور حرکت لشکر به سوی قلعههای خیبر را داد….
روزهای زیادی از محاصره در خیبر میگذشت. مدتها بود که آذوقه مسلمانان به پایان رسیده بود. یک روز که همه بیرمق و ناتوان گوشهای افتاده بودند، صدای گله گوسفندان همه را متوجه دوردست کرد. شادی در چهره سربازان نمایان شد. برخی به سوی گله رفتند و چوپان و گوسفندانش را نزد پیامبر آوردند.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.