درس هشتم: دیدار دوست
صدای زنگ شترها را که شنید، دلش تپید!
روزها منتظر بود تا کاروانی از مدینه به سوی خراسان حرکت کند.
تصمیم داشت با کاروان همسفر شود و به دیدار بهترین دوست خود در خراسان برود.
به سرعت دفتر شعر و وسایل سفرش را برداشت و خود را به کاروان رساند.
در مسیر کاروان، نگاهش به کوچههای پر از جمعیت افتاد.
روزهایی را به خاطر آورد که در مسجدها، کلاسهای آموزش قرآن برپا میشد.
مردمی که تشنهی دانش بودند، درسها را یاد میگرفتند؛ مینوشتند و میرفتند تا آنها را به دیگران یاد دهند، امّا با رفتن او، مسجدهای شهر خالی و خلوت شدند.
غمگین شد و آهی کشید. نگاهی به آسمان کرد و شعری را که به تازگی سروده بود، زیر لب زمزمه کرد.
***
چند ماه بعد کاروان به خراسان رسید.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.