شوق زیارت امام، وجود دِعبِل* را پر کرده بود.
آفتاب به شدّت میتابید. بسیار خسته بود و عرق از سر و رویش میریخت امّا با اشتیاق فراوان کوچههای شهر را پشت سر میگذاشت.
انگار پرندهی کوچکی در گوشهی قلبش بال و پر میزد.
دعبل از در وارد شد و سلام کرد.
امام با شوق فراوان پاسخ سلامش را داد و به احترام او از جا برخاست.
دعبل از خوشحالی نمیدانست چه بگوید؛ به سوی امام دوید و در آغوش او آرام گرفت.
در آن لحظه، تمام خستگی راه را فراموش کرد و به چهرهی زیبای امام خیره شد؛ حرفهای زیادی با امامش داشت.
مأمون، حاکم عبّاسی، امام رضا ــ علیه السّلام ــ را به اجبار از زادگاهش مدینه به خراسان آورده بود تا در آنجا کارهایش را زیر نظر بگیرد و امام نتواند مردم را به راه درست هدایت کند.
بعد از مدّتی، دعبل با اشتیاق فراوان گفت: «برایتان هدیهای آوردهام. اجازه میدهید تقدیم کنم؟»
امام اجازه داد.
و این شعر را به زبان عربی خواند:
* یکی از شاعران مشهوری است که در زمان امام رضا ــ علیه السّلام ــ زندگی میکرده و شعرهای زیادی دربارهی امامان سروده است. آرامگاه او در استان خوزستان، شهر شوش قرار دارد.
درس قرآن، درس دین آه رفت از یادها
کو معلّمهای آن؟ داد از بیدادها
پس چه شد آن خانهها؟ خانهی مردان دین؟
صاحبانش زیر خاک مثل گلها در زمین
هر گلی از باغشان دست طوفان یک طرف
لالهای در کربلا لالهای هم در نجف
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.