حکیم، کمکم به خود آمد و چون به خواندن و نوشتن، بسیار علاقه داشت روی ماسههای نرم کنار دریا مینوشت.
مردی ماهیگیر، حکیم را دید و از کار او تعجّب کرد؛ وقتی به شهر بازگشت، دربارهی حکیم با دیگران صحبت کرد.
خبر، خیلی زود در میان مردم شهر پخش شد و به گوش امیر رسید. کوچک و بزرگ به دیدن حکیم آمدند. امیر شهر از او پرسید: «تو مرد دانایی هستی. اینجا چه میکنی؟ چرا این سخنان را روی زمین مینویسی؟»
حکیم پاسخ داد: «سفر میکردم. کشتی، گرفتار طوفان شد و هر چه داشتم، طوفان با خود بُرد.»
امیر گفت: «ما به دانش و آگاهی تو نیاز داریم. حاضری به جوانان ما چیزی بیاموزی؟»
🔑 واژگان کلیدی
👨👩👧👦 هم خانواده
- حاضر: حضور، محضر
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.