اکبرآقا لباس کار پوشید و با چند تا کارگر افتاد به جان کامیون و پایین آوردن موتورش. من هم سفرنامه به دست، دور و برشان میپلکیدم. اهل کار نبودم. رفتم سر نوشتن سفرنامه. از کارگری که پیچ، شل میکرد؛ پرسیدم: «چهارباغ چه جور جاییه؟» گفت: «چهارباغ جایی است که اسمش چهارباغه.» و پشت بندش هِرهِر بنا کرد به خندیدن و رفت تو نخِ شُل کردن پیچ.
🔑 واژگان کلیدی
✍️ نکات املایی
✨ آرایههای ادبی
- کنایه: افتاد به جان کامیون کنایه از شروع کار سخت و جدی است.
- کنایه: تو نخ کاری رفتن کنایه از متمرکز شدن روی کاری است.
داشتم کلافه میشدم. سفرنامهام را باز کردم و گوشهٔ تعمیرگاه بغل کامیون قراضه و به دردنخوری نشستم و نوشتم: «مردم از همه جای دنیا برای دیدن آثار تاریخی اصفهان به این شهر رو میآورند…» داشتم مینوشتم که کارگری آچار به دست از جلویم رد شد. پرسیدم: «آقا، چهل ستون چه جور جاییه؟» گفت: «چهل ستون، بیست تا ستون بیشتر نداره، حالا چرا بهش میگن چهل ستون، خدا عالمه» و راهش را کشید و رفت.
🔑 واژگان کلیدی
✍️ نکات املایی
ظهر شد. صدای اذان میآمد. کار اکبرآقا تمامی نداشت… حدود دو ساعت از ظهر رفته، فرستادند از قهوهخانهٔ بغل تعمیرگاه دیزی آوردند. ناهار که خوردیم، توی سفرنامهام نوشتم: «دیزیهای اصفهان خوشمزه است. گوشت فراوان دارد و چون در این شهر غلّات، فراوان است، نخود و لپه و سیبزمینی زیادی در آن میریزند. یک دانه سیبزمینی پخته برداشتم و گذاشتم توی جیبم… سیبزمینی بسیار درشتی است و این نشان میدهد که محصولات کشاورزی در اصفهان، رونق بسیار دارد.»
🔑 واژگان کلیدی
✍️ نکات املایی
بعدازظهر، یک دفعه به فکرم رسید که بروم روی کامیون و از آنجا شهر را تماشا کنم. فکر خوبی بود. سفرنامه و کتاب جغرافیا را برداشتم و آهسته رفتم روی کامیون اکبرآقا. تو باربند اتاقک جلوی کامیون نشستم و شهر را نگاه کردم و بنا کردم به نوشتن: «من در بالای کامیون نشستهام. آفتاب داغ تابستان به پس گردنم میتابد و سخت میسوزاند. اصفهان درختان عظیمی دارد که جلوی منارهها و گنبدهای خوشنقشونگار را میگیرند. اکنون از …
🔑 واژگان کلیدی
👨👩👧👦 هم خانواده
- عظیم: اعظم، عظمت
✍️ نکات املایی
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.