صفحه ۷۶ فارسی هفتم

میان درختان می‌شود چند تا گلدسته و یک گنبد دید. گنبد، فیروزه‌ای است. یک کلاغ بزرگ و سیاه، نوک درختی نشسته بود و تاب می‌خورد. هیکل کلاغ جلوی گنبد را گرفته است. اگر کلاغ بپرد، گنبد را بهتر می‌توان دید. نمی‌دانم کلّهٔ این گنبد را که می‌بینم، گنبد کدام مسجد است. عمارت عالی‌قاپو را نمی‌بینم. از اینجا سی‌وسه‌پل را نمی‌توان دید. آهان، کلاغ پرید. حاال گنبد را بهتر می‌بىنم.»

🔑 واژگان کلیدی

  • آهان: بله، کلمه تأیید یا یافتن

✍️ نکات املایی

  • آهان
  • فیروزه‌ای
  • هیکل

صدای خندهٔ اکبرآقا و چند تا از کارگرها، از پایین آمد. قاه قاه می‌خندیدند. اکبرآقا صدایش را بلند کرد: «مجید خان، به نظرم مُخت عیب کرده. آخه دایی جون، هیچ‌کی تو این گرما می‌ره اون بالا که کتاب بنویسه؟! بیا پایین دایی جون، آفتاب می‌خوره به مُخت کار دستمون می‌دی.»

🔑 واژگان کلیدی

  • مخت عیب کرده: عقلت کم شده، دیوانه شدی (عامیانه)
  • کار دست کسی دادن: دردسر درست کردن

✍️ نکات املایی

  • مخت
  • قاه‌قاه

✨ آرایه‌های ادبی

  • کنایه: مخت عیب کرده کنایه از دیوانگی یا کم‌عقلی است.
  • کنایه: کار دست کسی دادن کنایه از ایجاد مشکل و دردسر است.

چارهاى نبود، سفرنامه را نىمه تمام گذاشتم و آمدم پاىىن و کتاب جغرافىا را باز کردم و از روىش توى سفرنامهام نوشتم. جورى نوشتم که انگار خودم آنچىزها را دىدهام. تا غروب همىن جور عاّل ّ ف بودم و نگاهم به دست اکبرآقا بود که کارش کى تمام مىشود. باألخره کارش تمام شد. دست و صورتش را شست و لباسهاىش را عوض کرد وگفت: »برىم مجىد، تموم شد.«

🔑 واژگان کلیدی

  • علاف: بیکار، سرگردان
  • انگار: مثل اینکه، گویا

✍️ نکات املایی

  • علاف
  • بالاخره
  • جغرافیا

خوشحال شدم. گفتم: «کجا بریم؟ … اوّل بریم پل خواجو، بعد چهارباغ، بعد …» خندید و سرفه کرد و گفت: «ان‌شاءاللّه دفعهٔ دیگه. خودت که دیدی عیالم مریضه، نمی‌تونم اینجا بمونم. دفعهٔ دیگه که اومدیم اصفهان، همه جا رو با هم می‌گردیم، تو هم تو کتابت همه چیز رو می‌نویسی.» انگار یک سطل آب سرد ریختند سرم. جا خوردم و لب و لوچهام رفت توهم.

🔑 واژگان کلیدی

  • عیال: همسر، خانواده

✍️ نکات املایی

  • ان‌شاءاللّه
  • عیالم
  • لوچه‌ام

✨ آرایه‌های ادبی

  • کنایه: آب سرد ریختن روی سر کنایه از ناامیدی ناگهانی و شدید است.
  • کنایه: جا خوردن کنایه از تعجب کردن است.
  • کنایه: لب و لوچه تو هم رفتن کنایه از اخم کردن و ناراحتی است.

اکبرآقا رفت پشت کامیون نشست و من هم، ناچار، رفتم بغل دستش نشستم. از مىان خىابانهاى اصفهان و از سىوسه پل رد شدىم و من مىخواستم با چشمهام، در و دىوار شهر، سىوسهپل و دکانها و درختها و هرچه را که مىدىدم، بخورم. فرصت نوشتن نبود. جلوى دکان گزفروشى اىستادىم. هر کدام دوتا جعبهٔ گز خرىدىم و باز راه افتادىم. شب تا صبح رفتىم.

✍️ نکات املایی

  • گزفروشی
  • سی‌وسه‌پل

✨ آرایه‌های ادبی

  • کنایه: با چشم خوردن کنایه از نگاه کردن با دقت و اشتیاق بسیار زیاد است.

برای ثبت پرسش باید وارد حساب کاربری خود شوید. ورود به حساب


پرسش و پاسخ بدون پرسش

تا کتون پرسشی ثبت نشده.