و سنگها و ریگهای اطراف چشمه، زیر گالشهای لاستیکی کژال تکان می خوردند و بیدار می شدند. کژال از بلندی تپّه بالا رفت و بعد، سرازیر شد. نیمۀ راه بود که خشکش زد. برجا ماند. چیزی از پشت صخره بیرون آمد. کژال اوّل خیال کرد که سگ است. سگی از سگهای آبادی که پی گلّه بیرون آمده؛ امّا سگ نبود. صدای زوزه اش، پوست بر تن کژال خراشید. روناک را تنگ به خود فشرد. گرگ آمادۀ خیز بود. تن کژال مثل علفی در باد می لرزید :
🔑 واژگان کلیدی
✨ آرایههای ادبی
- کنایه: «خشکش زد» کنایه از بیحرکت ماندن از شدت ترس و تعجب است.
- کنایه: «پوست بر تن خراشید» کنایه از ایجاد وحشت و ترس شدید است.
- تشبیه: لرزیدن تن کژال به لرزیدن «علفی در باد» تشبیه شده است.
ـ روناکم، روناکم. نگاهی به پشت سر انداخت. نباید میماند. به سمت نوک تپه خیز کرد. تپه قد کشیده بود؛ کژال خیال میکرد. دوید و دوید و فریاد کشید. شوهرش را به کمک خواست : ـ ههژار … ههژار!
هه ژار آن سمت «قروه» بود؛ سر زمین. دشت صدای کژال را به خودش برگرداند. گرگ دستهایش را مثل تیغۀ داس در هوا می چرخاند و به سمت کژال می جهید. کژال هر چه در توان داشت در پاها ریخت… دیگر حتی صدای گریۀ روناک را هم نمی شنید. سنگهای ریز و درشت، راه را بر کژال سخت می کردند. او می دوید اما تپه انگار تیرکی شده بود مستقیم به سوی آسمان.
دمی بعد، کژال صدای نفسهای تلخ گرگ را شنید و گرمی نفسش را پشت سرش حس کرد. گرگ دامن کژال را به دندان گرفت. کژال جیغ کشید، زمین خورد و روناک از دستش افتاد. همانطور که افتاده بود، لگدی به گرگ زد. گرگ دندانهای تیزش را به کژال نشان داد و حملهور شد. کژال خودش را به طرف روناک کشید.
ـ روناکم، روناکم! گرگ چنگال به بازوی کژال کشید، خیزی برداشت و قنداقۀ روناک را که از درد و ترس جیغ می کشید، به دندان گرفت. کژال بر پوست گرگ چنگ کشید و فریاد زد: «ههژار… ههژار! خاکم به سر!» گرگ، قنداقه به دهان گرفت و دوید. کژال به دنبال او زمین را خیش می کشید، مویه می کرد و روناک را صدا می زد. خم شد و سنگ برداشت.
🔑 واژگان کلیدی
ـ اگر به روناک بخورد! سنگ را زمین انداخت. زار زد و دوید. صورت خراشید و دوید. گرگ پارۀ تنش را می برد. روناک مثل بره ای، دستهایش را در هوا تکان می داد، گردنش به عقب خم شده بود و صدای نازک گریه اش سنگ های بیابان را می خراشید.
🔑 واژگان کلیدی
✨ آرایههای ادبی
- تشبیه: دست و پا زدن روناک به بره تشبیه شده است.
کژال به موهایش چنگ زد، لنگۀ گالشش از پایش افتاد. سنگها پایش را کوبیدند. ـ روناک!… روناک! دایههات بمیره، روُله! دشت یک پارچه صدا شده بود و ناله و مویه. باد صدای کژال را غلتاند و با خود برد. «آزاد» سر زمین بود که فریاد کژال را شنید. هراسان ماند: «صدا از کدام طرف می آید؟»
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.