سر بر آسمان، بلند کرد و فریاد کشید : «الله… الله!» و گردن گرگ را فشرد. نفس داغ گرگ، دست آزاد را می سوزاند. کژال، گریهکنان میدوید و گاهگاه سر بر میگرداند و پشت سرش را نگاه میکرد تا ببیند چه بر سر جوان مردم آمده.
صدای گرگ که لحظهای خفه شد، آزاد همۀ توانش رفت. بیحال بر زمین افتاد. کژال که صدایی نشنید، ایستاد. اندوهی به وسعت دشت بر دلش گسترده شد. روی گرداند. آزاد و گرگ را افتاده دید: ـ گرگ، جوان مردم را درید!… آه! خاکت بر سر کژال! خاکت بر سر!
جیغزنان و مویهکنان، راه رفته را برگشت. دشت را یک پارچه صدای نفسنفس زدنهای گرگ و آزاد پر کرده بود. بازوی آزاد، حلقهای تنگ، دور گردن گرگ بسته بود. گرگ خواست چنگ بیندازد و گردنش را آزاد کند، اما تمام وجود آزاد انگار دستهایش شده بود. گرگ نتوانست گردن برهاند. آزاد فریاد میکشید و حلقه را کوچکتر میکرد. گرگ به خرناسه افتاده بود و خرناسهاش تکهتکه میشد. کمی بعد، دست و پایش از تقلا افتاد. آزاد رهایش نکرد. نفس داغ گرگ یک باره سرد شد. دست و پایش از حرکت ماند. آزاد بر زمین افتاد.
🔑 واژگان کلیدی
✨ آرایههای ادبی
- کنایه: «نفس داغ گرگ یک باره سرد شد» کنایه از مردن گرگ است.
کژال صورت میخراشید و زار میزد و میدوید. آزاد که صدایش را شنید، زمین را کمک گرفت. دستها را ستون کرد و نفسزنان برخاست. پیراهنش پارهپاره شده بود و از صورت و سینهاش خون میآمد. کژال به سویش دوید. سرپا که دیدش، به هقهق افتاد. آزاد خسته و زخمی، بریدهبریده گفت: «آرام گیر خواهرکم! طفلت خوب است؟»
🔑 واژگان کلیدی
روناک گریه میکرد. کژال آرام نگرفت. آزاد قدم برداشت. کژال قنداقۀ سفید روناک را باز کرد و به آزاد داد تا خونهایش را پاک کند.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.