حالا سالهای سال از این اتّفاق گذشته است. بچّهشیر بزرگ شده است و خودش چند تا بچّه دارد؛ امّا هنوز هم نمیداند اگر آن روز قدم یازدهم را برمیداشت، سرش به میلهی قفس نمیخورد. هنوز هم نمیداند اگر قدم دوازدهم و بعد قدمهای دیگر را برمیداشت، میتوانست تا کجا برود و چه چیزها ببیند.
این روزها بچّههای او هم قدمهایشان را میشمارند. قفسشان بیشتر از ده قدم نیست. یکی از آنها همیشه سعی میکند سرش را از لای میلههای قفس بیرون بیاورد. شاید او یک روز از قفس بیرون بیاید و ده قدم، یازده قدم، صد قدم و هزار قدم جلو برود. شاید بچّههایش را توی کوه به دنیا بیاورد<p
🔑 واژگان کلیدی
✍️ نکات املایی
درک و دریافت
۱. شیر کوچولو برای اینکه سرش به میلههای قفس نخورد، چه میکرد؟
۲. چرا شیر کوچولو به قفس برگشت؟
۳. آیا شناختن کوه و آسمان با برداشتن قدم یازدهم ارتباطی داشت؟
۴. اگر به جای شیر کوچولو بودید، چه میکردید؟
۵. به نظر شما رادیو در هنگام حوادث ناگهانی چه کمکی میتواند بکند؟
۶. مَثَلی را که در متن داستان قدم یازدهم بود، پیدا کنید و در مورد مفهوم آن در گروه گفتوگو کنید.
پرسش و پاسخ بدون پرسش
تا کتون پرسشی ثبت نشده.